|
کاوه سلطانی
|
به لحظههاي غمگينش که رسيد
به تو انديشيدم، به گذشتهام، به تنهاييات
به آينه و لبخندت وقتي شانه ميزدي
به لحظههاي شادش که رسيد
به خود انديشيدم، به آينده و به اميدهايم
به اوج که رسيد
مرگ خود را انديشيدم
و راههاي نرفته را
تمام که شد
خودم هم تنها شدم

موسي و پيروانش ميگذرند
از باريکه نوري که بر سقف است
پس من به فرعون ميمانم
که قرنهاست در تاريکياش غرق شده
همراه با ارتشي
از واژههايي کودن و گستاخ و شکستخورده
میخواهم شکوفا شوم
همچون گلی که میپژمرد
دومین مجموعه شعرم با عنوان (( بدیهه سرایی در دربار مرگ )) توسط انتشارات ابتکار نو در دست چاپ است و احتمالا در تابستان ۸۷ منتشر خواهد شد.
خود را می بوسم
از این رو که در منی
هوای بعد از باران را هرگز نچشیده بودم
امشب با بادبانها و ملاحان پرهياهويم
در خون خود غوطهور ميشوم
سپيدهدمان شعري سروده ميشود
شعري از دومين مجموعه شعرم با عنوان بديهه سرايي در دربار مرگ
(در دست چاپ)
پنجره بسته است
چیزی پشت پرده می جنبد
سیاه است
دم تاریک شب است که لای پنجره گیر کرده
بشر گذشتهي بسيار بدي داشته است
اين روزها، تک و تنها در کاخ بزرگش زندگي ميکند
و ميداند چيزي پيشرو ندارد.
هر صبح، به هر پله عصايش را تکيه ميدهد
و آرام پايين ميرود
(( کاخي به اين بزرگي براي من پيرمرد به چه درد ميخورد؟
من گذشتهي بسيار بدي داشتهام.))
پشت ميز طلايي رنگ بزرگ، صبحانهاش را ميخورد
کاش هر صبح زني با لبخندي سرخ برايم صبحانه ميآورد
و شير گرم
در آن صورت،
هرگز همه چيز آنطور پيش نميرفت
کاش تنها نباشم!
کاش مادري داشتم!
کاش گذشتهي بدي نداشتم!
در چارديوارياش پرسه ميزند
با خود حرف ميزند
و با اشتياق دست تکان ميدهد
گاه خود را محکوم ميکند
به خاطر خيالپردازيهايش
گاه خود را محکوم ميکند
به اين خاطر که با دست خود روياهاي خود را پاره ميکند
ظهر مست ميکند
و همانجا روي مبل خوابش ميبرد
شب شام ميخورد و شراب فراموشي.
تلوتلوخوران از پلهها خود را بالا ميکشد
(( من گذشتهي بدي داشتهام
از آن همه جنگ فقط من يک نفر زنده ماندهام ))
روي تخت خود را ولو ميکند
و نگران کابوسهايي است
که که هر شب امکانش هست، سر باز کنند.
شعری از دومین مجموعه شعرم که در دست چاپ است
پشت حصيرها که نور را از پهنا مي برند
مرد و زن در يک بستر
جز مرد و سايه ها
همه چيز در سکون
جز زن و ديوارهايش
همه چيز ميجنبد
جز زن و جنازهاش
که وارفتهترين شکل ممکن را دارد
جز زن و جنازه اش
کاش پيچکهاي هراسناکت
از ديوارهاي حياطت شروع کنند
و شبانه شهرمان را بپوشانند، خفه کنند
آي دختري که زادهي خيال مني!
و در شهر خانه، تاقچهاي و گلداني
برايت نشان کردهام
کاش مارهاي زنانگيات
کاش پيچکهاي مخوفت
آرام شروع کنند، همه چيزمان را نابود کنند
آي دختري که شبانه آبشان ميدهي
در ميان سايهها
با آن تن زلال برهنهات
شعری از مجموعه ی جديدي که کم کم دارم آماده مي کنم
سه بار در آيينهاي خود را نگريستم
به وقت كودكي
هنگام عاشقي
در موسم مرگ
سه بار نگريستم و چهرهاي را سه بار ديدم
گزارشي از يک صبح سرد و خشک زمستاني
باد در کوچهها و خيابانها ميوزد و در پس کوچهها
کسي چيزي دربارهي چيزي به کسي نميگويد و حتي شعري
خدا با پالتوی بلندش همچنان بر آفرينشش پافشاري مي کند و بر خير و شر
لبان خيابانهاي آسفالته ترک بر ميدارند
در يکي از خانههاي يکي از پس کوچهها
کسي پشت پنجره از خواب بيدار ميشود
بالش سفيدش را ميان پنجههايش ميگيرد
و نميداند امروز صبح چه ميخواهد
در خيابان پشتي پلاستيک سياه از پلاستيک زرد سبقت ميگيرد و از گربهها
کارمند يقهي کتش را مرتب ميکند
در را باز ميکند
جلو ميرود
و گزارش را روي ميز رئيس ميگذارد
به ضميمهي چند عکس سفيد که در آنها باد ميوزد
رئيس امضا ميکند
و تنها در اتاقش ميماند
از پنجره به روز بعدي نگاه ميکند
و قهوهاش را مينوشد .

در اتاقم خنده های عصبی می کنم
بعد مشتی به شانه ی دیوار می کوبم
و می گویم:
(( هی ! این یکی خیلی جالب بود ))

چند قطره خواب در انگشتان پاهايم سنگيني ميکرد
حجمي از ايستايي در ساقهايم
به مبلي لميده بودم
در وارفتهترين شکل
سرم آويزان بود
باد نه !
اما چيزي شبيه باد در سرم بود
هوايي از سنگيني
به مبلي لميده بودم
دستم زير چانهام نبود
دستانم را نميديدم
احتمالا باز به حال خود رها بودند
به جهاني ديگر انديشيدم
جهاني ديگر را خواستم
پاهايم را بر سردي سراميک غبار گرفته کشيدم
سايههايي ميرقصيدند روي پاهايم و سراميکها
سايهي دستاني که با خود صحبت ميکردند
جهاني در مقياس کوچک
کمي آن طرفتر از من
روي ميز مطالعه
همچون چيزي كه
رو به پايان بود
آن دم فهميده بود بيهوده است
و حسي داغ و يک بعدي
روي سقف از کشش امتداد خود گر گرفت
و ناپديد شد
به جهاني ديگر انديشيدم
رويايي در لايههاي بيتپش مغزم جا مانده بود
رويا نه
جامهاي ژوليده از يک رويا
دستانم را حس نميکردم
چون باز هم رهاشان کرده بودم
به جهاني ديگر انديشيدم
به ياد آوردم
قبلا هم روي اين مبل نشسته بودم
و به چيزي انديشيده بودم
نميدانم چه
شايد به جهاني ديگر
با حواسي برهنه
با اندامهاي کشيدهي احساسات و عواطف
با صداهايي روشن تر
با فوارههاي بلند غرايز
و با بوي تند و تيز ثانيه ها
اما دستانم را ديدم
حالتي داشتند
آري دستانم را ديدم که حالتي داشتند
چيزي خواستند بگويند
حالتي کروي را ترسيم ميکردند
در فضاي متعجب
حالت دستانم جهاني کروي را ترسيم ميکرد
به جهاني ديگر انديشيدم
برخاستم که چاي بنوشم
کسي برايم چاي ريخته بود
نميتوانستم چاي بنوشم
انگشتان دو دستم خشک شده بودند
کرهاي تهي ميانشان پيدا بود
کرهاي از محدوديت فضا
مثل کودکي بودم که توپي در دست دارد
اما نميتوانستم توپ را پرت کنم
اصلا توپي در كار نبود
بايد اين وضعيت را مينوشتم
نميتواستم قلم به دست بگيرم
دستانم خشک شده بودند
و کرهاي تهي را ترسيم ميکرند
بايد در خيابان قدم ميزدم و به چيزي فکر ميکردم
مردم اما نبايد دستانم را ميديدند
کتم را نپوشيدم
روي دستهايم انداختم
و به خيابان رفتم
و من سيب سبزي را كه روزها پنهان كرده بودم، زير تختم
البته تمام اينها و گريههاي تو و خندههاي من
در يك آسايشگاه رواني اتفاق خواهد افتاد.