|
خوابم میبرد بیدار میشوم میبینم خوابم برده تاریک شده همه رفتهاند
|
من چهره هنرمند در جوانی ام
و زنده زنده
پیر میشوم
سهم کوچک خود را
در کارهای ترسناک هنری
هر شب پرداخت میکنم
و بعضاً شبی دوبار
به جای شبهایی که نداده ام
خودم ناکارت کرده ام
خودم تیمارت میکنم
هیچ روانکاوی
خودش را درمان نمیکند
شاعران میکنند
خودم تیمارت کرده ام
خودم ناکارت میکنم
_هرکس که بیشتر ببرُد از خودش برنده بازی است-
از دختران اثیری خیالت شروع کردی
که پای چناری می رقصیدند
به بوسه های پنهانی باغهای پاییزی رسیدی
و دختران تازه بالغ ناز پرورده اش
در ((شهر هذیانی))
مرا یافتی
در کوچه ها فریبم دادی و
در اتاقت وقیح
همبسترم شدی
من
آلت قتالهی تو ام
صیقلم بده
آشکارم کن
و با برشهای پیدرپیام
قدم بگذار
به قبری و قصری که مقدور است
پوست تن اسبها را ميكند
من عشق را
از ياد برده ام
درختان، پرهراس
با آبشش نفس ميكشند
به من كه از هوش رفته ام
باران
تنفس مصنوعي ميدهد
این نور چراغ بولدزورهایی است
که شبانه کار میکنند
نزدیکتر نمیشوم
بارها در خواب دیدهام!
نورهای سرگردان در گرد و غبار
و کارگرانی با کلاه ایمنی
که میکنند با سرعت تمام
راستی!
گور شاعر است
یا گور دستجمعی شما؟
دوست ندارم عصرهای
خانه ای را که کلفتی تمیز میکند
که غذاهای مانده را
می خورد و
مانده ی مانده را
برای نوه اش می برد
نسبت به تو
آگاهی کاذب پیدا کردهام
نمیدانستم، باور بکن که نمیدانسته ام
با این وجود
انجامت میدهم
- میدانی و خوب هم حالی ات است ... ولی انجامم می دهی
پ.ن: با استفاده از و تغییرِ عباراتی از مارکس و ژیژک
سرسپردگی به یک ایدئولوژی به معنای زنده بودن فرد در جاهایی است که آن ایدئولوژی مرده است.
چقدر وحشتناک است اگر عصر یک جمعه دلگیر کشف کنی که نسبت به قبل خوشبخت تر نشدی بلکه فقط آستانه تحملت بالا رفته است.
شعری را که می خواهم
هنوز نگفته ام
اگر هم گفته باشم
نمی دانم کدامیکی است
این که از راز حرفی نمیزنم
این که از راز حرفی نمیزنم
بیدار میشود لحظهای بزرگ مثل ک...خر
تدابیر ایمنی و سلاحهای تدافعی
هر شعر
انگشتنمایم میکنم
نزد آن رازی که حرفی نمیزنم
بازجو اعماقت را
در چشمهای من...!!!
باز شو تمامش کن
حرفهای بزرگی بزن ادعا!
تهدیدم بکن به قتل!
من که حرفی نمیزنم!
احساس خوشبختی می کنم، باورم نمی شود
همین است
که احساس خطر می کنم
حتما جایی چیزی در عوض
از من گرفته اند
قسمتی از مصاحبه:
بطور کامل بخوانید در لینک مصاحبه
- شما چقدر از شخصیتتان در داستانهایتان جریان دارد
من در داستانهای خودم تاکید بسیار شدیدی روی شخصیت پردازی دارم و معتقدم داستان نویسی امروز ایران بخاطر کم توجهی به عنصر شخصیت پردازی شدیدا دچار بحران شده و به همین خاطر هم هست که از داستان نویسی دنیا که شخصیتهای عجیب و دقیقی خلق می کند عقب مانده است. فکر می کنم شخصیتهای داستانی ام عموما در راستای شخصیت خودم هستند و شخصیت من هم مثل اغلب نویسندگانی که به شخصیت پردازی بها می دهند چند بعدی است و باعث می شود در خلق شخصیتها به مشکل نخورم. البته گاهی سعی میکنم تجربه های تازه ای داشته باشم که ارتباط کمی با خودم دارند.
نوشته های شما در فرم وروند شکل گیری درونی آثارتان چگونه است
بنظرم باید آنقدر نوشتن را ادامه داد تا به فرم و ساختار خاص خودم برسم. فکر می کنم هنوز راه درازی در پیش دارم اما گاهی خوشحال می شوم و حس می کنم تا همینجای کار هم به یک شکل خاص خودم هم رسیده ام هرچند این فرم با دقت زیاد به چشم می آید و هنوز به آن مرحله ای نرسیده که بتواند به وضوح متمایز شود.
با عرض پوزش در حال حاضر به دلیل نگارش اولیه یک رمان کمی با تاخیر به دوستان پاسخ می دهم اما در هر حال پاسخ می دهم مثل همیشه!!!