تبليغاتX
بودنها نبودنها دگرگونيها !
کاوه سلطانی
 

 

تصمیم گرفته ام شعرهای کوتاه سه سال اخیرم را که سی و پنج شعر می باشد با عنوان ((تک درختی کافیست)) برای استفاده ی علاقه مندان در یک فایل پی دی اف در وبلاگم قرار دهم.

امیدوارم این شعرهای کوتاه که زمان زیادی صرفشان کرده و به مرور و مدام دستکاری اشان نموده ام مورد توجه و استفاده ی شما قرار گیرد. امیدوارم به زودی بتوانم این را در مجوعه ای کوچک با قطع جیبی چاپ کنم. فعلا منتظر نظرات شما هستم.

برای دانلود اینجا را کلیک کنید         تک درختی کافیست

 

 

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت 9  توسط کاوه سلطاني  | 


نتايج چهارمين دوره ي جايزه ي ادبي والس سي و يكم شهريور اعلام شد و ده رمان منتشر نشده ي برتر اعلام شدند. رمان من با نام ((اگر مي خواهي رويا صدايم كن)) هم جزو ده رمان اول انتخاب شد. هنوز نتايج مرحله ي نهايي اعلام نشده است.

داوران اين دوره ي جايزه ي والس ادبي عبارتند بودند از: کریستف بالایی، شهلا زرلکی، مدیا کاشیگر، شهریار وقفی‌پور و  نیکی کریمی

لینک خبر در والس

فايل word اين رمان صد و شصت صفحه اي را در وبلاگم قرار مي دهم تا در صورتيكه علاقه مند بوديد نگاهي به آن بيندازيد.

منتظر نقدها و نظراتتان هستم.

برای دانلود اینجا را کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 18  توسط کاوه سلطاني  | 

 

حتي اسبها و بارانها هم

شعرهاي بی‎حساب

زیاد سروده‎اند

شب‎سروده‎هایی

مثل کره‎اسبهای یله

زیر رگبارهای بهاری

 

چه رسد به من

                           که نه بارانم و نه اسب

                                                                     نه حتی پرچین اسبها و

                                                                     چوبهای باران‎خورده

 

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 13  توسط کاوه سلطاني  | 

 

این تن تو است

که در تاریکی مهارش می‎کنم

یا خودِ خود تاریکی است

که قوام یافته و دلفریبی می‎کند؟

این منم که حضور دارم

یا باریکه نوری از کوچه است

که در اتاق تکه‎تکه‎ات می‎کند؟

این تویی کز اتاق به شب گریخته‎ای

یا منم که پشت پنجره

توهمم را بسط می‎دهم؟

این چاردیواری است

که مالیخولیا را بارور می‎کند

یا عشق به تنت

که حواس پنجگانه را تیز می‎کند؟

این حضور تو است

که میان هستی و نیستی مردد است

یا منم

که شاعرانه‎اش می‎کنم؟

این منم

که دست به خودویرانی می‎زنم

یا تویی

که ذاتاً ویرانگری؟

 

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 23  توسط کاوه سلطاني  | 

 

ندای کیست نا ندارد

          جان می‎کند با غلغل خون‎واژه‎ها   

                                               پخش می‎شود روی چهره‎ای زیبا

 

ندای چیست

گلویش دریده‎اند

زل می‎زند توی چشمهای ما

 

ندای کیست به خاک و خونش کشیده‎اند    از کوچه‎ها تا پزشکی قانونی

                                                                                   ـ غریب 

                              سرد می‎کنند خون گرمش میان جنازه‎ها

 

نگاه کیست

عجیب در عجب مانده خیره توی چشمهای ما؟

 

 

ندای زندگی بود    شد مرگ        ناگهان آمد از کجا؟

 

+ نوشته شده در  88/04/05ساعت 15  توسط کاوه سلطاني  | 

من که پيش از خواب گردنت را مي‌بوسم

در خواب، خرخره‌ات را مي‌جوم

 

صبح که بيدارم مي‌کني

تنهايم و در فضايي يکسره سرد و سفيد.

کرختم، به خودم مي‌پيچم و در اين انديشه‌ام     

که بايد از تو جدا شوم

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 23  توسط کاوه سلطاني  | 

 

رختهايمان را که شستيم

مي‌رويم خانه تا سيب زميني بخوريم

شب که شود

چاي مي‌خوريم

و پشت پنجره، رشته‌ي ستاره‌ها

موي سروها را شانه مي‌زند

صبح که شود

بهار که شود

شکوفه ها شعله‌ور مي‌شوند روي گونه‌هاي درخت

مادربزرگ چايش را مي‌خورد

و مي‌گويد که تا آن زمان زنده نيست.

فردا هم رختهايش را

در برکه‌ي لنگليوز مي‌شويم

تا شکوفه‌ها هم چيزي نمانده است.

 

(( زودتر هم اگر مرد، بد نمي‌شود. ))

پدر در تاريکي به مادر مي‌گويد

مادربزرگ در تاريکي چايش را مي‌خورد

و گوشش سنگين است.

 

شامم را که خوردم

مادر موهايم را باز مي‌کند

صبح که شود

مي‌خواهم خودم شانه‌اش کنم               مثل سروها و ستاره‌ها

همه که خوابيدند

روياهايم را تک تک از زير بالشم در مي‌آورم

مي‌خواهم صورتم آبي شود، مثل برکه ي لنگليوز

مي‌خواهم مردي که عاشقم مي‌شود

گلدان آفتابگرداني برايم بياورد

و بگويد گونه‌هايم گر گرفته‌اند مثل آفتابگردانهاي ونگوگ

من هم از داوودي‌هاي آن يکي نقاشي برايش مي‌چينم

 

بيست بيست و پنج سالم که شد،

دامن سفيد مي‌پوشم و

مي‌پرم توي قايقهاي آن يکي نقاشي              تنهاي تنها

اما صبح که شود

دوباره در همين نقاشي‌ام

باز سيب زميني مي‌خوريم و باز پدر کابوسش را تعريف مي‌کند

خداي ديوانه‌اش را ديده

که جلوي آيينه

گوشش را بيخ تا بيخ بريده

 

مادربزرگ باز در بستر است و دعا مي‌کند

مادر چاي مي‌ريزد

من هم خدايم را دوست دارم

به خاطر رنگهاي تند و تيزي که ترکيب مي‌کند .

 

 

+ نوشته شده در  88/01/16ساعت 23  توسط کاوه سلطاني  | 

 

 

کاش باران

دریچه هایش را بگشاید برایم

شبانه در دوردست

در کلبه ی سبزش پناهم دهد

و سرگیجه اش

با خطوط درهم بارانی اش

مرا به چیز دیگری بدل کند

هرچه که شد!

چیزی کوچک و دست نیافتنی

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 22  توسط کاوه سلطاني  | 

 

آن سوتر

در امتداد ديوارهايم

     جويبارت جاريست

و چشمهايت، دو حفره در ديوار سنگي باغ

که درختهايمان را سيراب مي کنند

درخت گردويمان را که بنگري

                           مردادماه

                                   روي مهتابي

                                         گردوي سبز مي خوريم

بيد مجنون را که بنگري

                       مجنون تر مي شود

                                    و شعري مي سرايد:

                                              (( چشمهايت دو حفره در ديوار سنگي باغ

                                                       مار و گربه در آن مي زيند

                                                 ماه و خورشيد از آن مي نوشند. ))

عصر يک جمعه، به باغ که بيايي

شعرت را برايت مي خوانم

                             و ته باغ، پشت شمشادها در تاريکي

                                                             چشمهايت را نشانت مي دهم.

 

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 19  توسط کاوه سلطاني  | 

1

ساديسم و مازوخيسم

اسکيزوفرنيا و پارانويا

و بشر جهان سوم که تمامي اينهاست

و بشر جوامع صنعتي که البته قرصهايش را مرتب مي‌خورد.

2

روزي از روي کوهي

سنگي غلتيد و روي شهري ايستاد

 

از آن پس در تمام شهرهاي کره‌ي زمين

نهادها و تاسيسات (( مقابله با سنگهاي غول‌پيکر غلتان )) پديد آمد.

3

دل خوش کنيد

به قلعه‌هاي شني و ديوارهايتان

اما همه چيز به موجها بستگي دارد

4

به اتاقم که آمدم

آنها را ديدم

که از پنجره‌ام

              دريا را مي‌نگرند

5

امشب با بادبانها و ملاحان پر هياهويم

در خون خود غوطه‌ور مي‌شوم.

سپيده‌دمان

شعري سروده مي‌شود

6

به شکل پسر بچه‎ای

در خيابانهاي شهر قدم مي‌زدم

مسواک مي‌زدم و گريه مي‌کردم

و حس مي‌کردم

خداي ما آدمها نظامي سنگدلی است

 

 

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 11  توسط کاوه سلطاني  | 

 

همه چيز به هم ريخته

نوشته‌هايم به دستگيره‌ي در

و افکارم به سيب زميني تبديل شده‌اند

به اتاقکي وارد شده‌ام

حال آن که نمي دانم

پيش از آن چه بوده‌ام

از اتاقکي خارج خواهم شد

حال آنکه آيينه‌اي نيست

تا بدانم

       به هيئت چه خارج مي‌شوم

                                               

هزاران انسان در اتاقکي زندگي مي‌کنند

دست روي تن هم مي‌کشند         و

چشمانشان را مي‌مالند

         نور، چشمانشان را مي‌زند

        تاريکي، چشمانشان را مي‌زند

و از روي تاقچه‌هاي تاريک، اتفاقهاي بد يکي يکي مي‌افتند و

                                                      خرد مي‌شوند روي تن آدمها

در تاريکي پا روي دم شير مي‌گذارند

و بعدها به آنان يادآوري مي‌شود           که

ديروز پا روي دم شير گذاشته‌اند

 

و ماموران سازمان ملل که با هليکوپترهايشان

از آن بالا بالاها

ظرفهاي غذا را رها مي‌کنند

 

در اتاقکهايي زندگي مي‌کنيم         که

همه درون اتاقکي است       که

ما را زير يک سقف فشار مي‌دهد

دوست مي‌شويم و به هيئت هم در مي‌آييم

من امروز به شکل تو

و تو به شکل آن يکي شده‌اي

 

اديسون لامپ را اختراع مي‌کند

و کليدهاي بي‌شمار ، اتاقها را روشن مي‌کنند

اما همه چيز به هم ريخته

تو کليد اتاقت را مي‌زني

اما مي‌بيني که

حجره‌اي آن سوتر روشن مي‌شود

نور چشمانشان را مي‌زند، بر مي‌خيزند، تو را مي‌نگرند، به بسترشان مي‌روي، يکي از آنها _مي‌شوي

 

کتيبه‌هاي سنگي آدميان،

بوف کور و آئورا

و انسانهايي که از درون هم رد مي‌شوند      و

به هيئت هم در مي‌آيند

                              

آدمي، اسب تروا است

خرد مي‌شود

                   هزاران سرباز بيرون مي‌ريزند

باز خرد مي‌شوند

                   باز هزاران سرباز بيرون مي‌ريزند

و انسان، موجودي که مدام تکثير مي شود

اتاق روي اتاق

            از همه جهت، تاسيسات بشري در حال گسترش است

 

درها به هم باز ميشوند

و اين تمامي ندارد

اين را مي‌بيني

آن را مي‌بيني

او تو را اداره مي‌کند

تو او را اداره مي‌کني

و جايتان عوض مي‌شود

در اتاقکي هستي

حال آنکه نمي‌داني

چگونه اينجا آمده‌اي

مي خواهي به کودکي‌ات باز گردي،       حال آنکه

از اتاقهايي سر در مي‌آوري

که هرگز نرفته‌اي

 

من اين شعر را مي‌نويسم و

تو ادامه‌اش مي‌دهي

و قبل از يافتن پايانش

ديگري ادامه‌اش مي‌دهد

و باز ديگري ادامه‌اش مي‌دهد

چون اتاقهايي که به هم باز مي‌شوند، ادامه مي يابد

و به نام کسي تمام مي‌شود که هرگز تمامش نمي‌کند

 

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 23  توسط کاوه سلطاني  | 

 

به گمانم درختهاي اين شهر

                                   تقريبا تمامي‌اشان

                                                               روان‌پريشند.

شق‌ و رق مثل اداره‌جاتي‌ها

تمام روز کنار خيابان ايستاده‌اند

هيچ‌وقت خدا هم تاکسي گيرشان‌ نمي‌آيد

کاش سفر کوتاهي... کاش هواي تازه‌اي...

هوا را تازه مي‌کنند اما هوايي تازه نمي‌کنند

 

بيش از نيمي‌، ميل به خودکشي دارند

تقريبا تمام و کمال، احساس را از دست داده‌اند

و فرق فصلها را ياد برده‌اند

بيش از يک سوم، تجربه‌ي خودکشي داشته‌اند

و هيچ‌يک اميدي به آينده ندارند

اينها گمان من نيست

آمارهاي غيررسمي چنين مي‌گويند

بماند   آمارهاي مربوط به اعتياد، فرار از خانه، اختلال عصبي و پيري زودرس...

 

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 15  توسط کاوه سلطاني  | 

                                 

به لحظه‌هاي غمگينش که رسيد

به تو انديشيدم، به گذشته‌ام، به تنهايي‌ات

به آينه و لبخندت وقتي شانه مي‌زدي

 

به لحظه‌هاي شادش که رسيد

به خود انديشيدم، به آينده‌ و به اميدهايم

 

به اوج که رسيد

مرگ خود را انديشيدم

و راههاي نرفته را

 

تمام که شد

خودم هم تنها شدم

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 10  توسط کاوه سلطاني  | 

 

 

موسي و پيروانش مي‌گذرند

از باريکه نوري که بر سقف است

پس من به فرعون مي‌مانم

که قرنهاست در تاريکي‌اش غرق شده

همراه با ارتشي

از واژه‌هايي کودن و گستاخ و شکست‌خورده

 

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 10  توسط کاوه سلطاني  | 

 

میخواهم شکوفا شوم

همچون گلی که میپژمرد

 

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 0  توسط کاوه سلطاني  |